سيماي خارجي


 






 

سيناپس
 

در کازابلانکا فرشتگان پرواز نمي کنند
 

in Gasablanca Angels Dont FlY

فيلمنامه نويس و کارگردان: محمد اصلي، مدير فيلم برداري: روبرتو مدي، تدوين: ريموند آييلو، طراح صحنه: فتاح آتائوي، موسيقي: استفان ميکوس، بازيگران: عبد صمد مفتاح ال خير(اسماعيل ) ، عبدرازک ال بادائوي( مشتري رستوران ) ، رشيد ال هزمير(سعيد ) ، ليلا ال احياني (آيشا ) ، عبدالعزيز اسقير(اوتمن ) ، محصول 2003، ايتاليا / مراکش،مدت 97 دقيقه.
 

زمان حال، مراکش. سعيد، مرد جواني است که از يک روستاي کوهستاني به کازابلانکا آمده و آنجا در کافه اي کار مي کند. سعيد نامه اي دريافت مي کند مبني براين که همسرش، آيشا، در شرف وضع حمل است و او بايد خودش را در هنگم تولد فرزندانش، به آيشا برساند. اسماعيل اوتمن نيز در همان کافه کار مي کنند .اسماعيل در حسرت خريدن يک جفت کفش گران قيمت است که آنها را در فروشگاهي نزديک کافه ديده است. اوتمن نيز صاحب اسبي است که يکي از هم ولايتي هايش (کدخدا ) چشم طمع به آن را دارد. مادر اوتمن به او فشار مي آورد که اسب را بفروشد، اما اوتمن نمي پذيرد و براي نگه داري و پرورش اسب، پول و غذا براي مادرش مي فرستد.
آيشا نوزاد خود را به دنيا مي آورد. برادر سعيد، حماد، به سعيد تلفن مي زند و به او مي گويد که آيشا به سختي مريض است. سعيد به روستا مي رود تا در کنار همسرش باشد. اسماعيل کفش ها را مي خرد، اما اولين باري که او آنها را مي پوشد، رئيس او را به کاري مي گمارد که باعث خراب شدن کفش ها مي شود.اوتمن به ديدار مادرش مي رود. مادر به او مي گويد که کدخدا فشار زيادي به او وارد کرده و به شدت خواهان اسب است. اوتمن، اسب خود را زين کرده و با آن، به کازابلانکا بر ميگردد. اما اسب که از ترافيک وحشت کرده، اوتمن را زمين مي زند و فرار مي کند. وقتي سعيد از حال و روز آيشا مطلع مي شود، تصميم مي گيرد او را به کازابلانکا ببرد تا آنجا، آيشا توسط پزشکي معاينه شود. به کمک حماد، آيشا را بر پشت اسبي سوار کرده و او را به يک روستا مي رسانند.اکنون سعيد مي تواند يک تاکسي بگيرد. سه مسافر ديگر نيز در تاکسي سوار مي شوند. سر راه، آيشا مي ميرد و راننده تاکسي از ترس پليس، ازحمل جنازه سرباز مي زند. سعيد و يک مسافر پير به نام سالم به اين مسئله اعتراض مي کنند، اما با حمايت دو مسافر ديگر از راننده، آنها مجبور مي شوند که از تاکسي پياده شوند. سالم سعي ميکند از ماشين هايي که از جاده عبور مي کنند،كمك بگيرد. اما هيچ راننده اي حاضر مي شود كه جنازه ي آيشا را حمل كند . سرانجام او به نزديك ترين روستا مي رود و با يك قاطر و ساكنان روستا بر مي گردد. سعيد، جنازه آيشا را بر پشت قاطر مي گذارد و به طرف خانه حركت مي كند.

پارك بيد
 

wiker park
 

فيلمنامه نويس: براندرون بوس ( بر اساس فيلم آپارتمان نوشته ژيل ميموني ) . کارگردان: پل مک گيگان، مدير فيلمبرداري: پيتر سووا، تدوين: اندرو هولم، طراح صحنه: ريچارد بريجلند ، موسيقي: کليف مارتينز، بازيگران: جاش هارتنت (ماتيو ) ، رز بايران (الکس ) ماتيو ليلارد ( لوک ) ، کريستوفر کازنيز (دانيل ) ، جسيکا پاره (ربکا ) ، محصول 2004، آمريکا، مدت: 114 دقيقه.
 

شيکاگو، زمان حال. ماتيو مدير جواني است که در شرف رفتن به يک سفر تجاري به چين قرار دارد. ماتيو در باجه تلفن رستوران، ناخواسته به صحبت هاي ليزا گوش مي دهد و او را شناسايي مي کند. ليزاکسي است که دو سال قبل با ماتيو رابطه عاطفي داشته،اما اين رابطه به خاطر سفر ناگهاني ليزا به اروپا قطع شده است. ماتيو نيز در حال حاضر با دختري به نام ربکا دوست است. ماتيو و ربکا در فرودگاه قرار خداحافظي مي گذارند. ماتيو با استفاده از يک کليد به اتاقي در يک هتل وارد مي شود. ماتيو اين کليد را در باجه تلفن رستوران پيدا کرده است. در آنجا ماتيو با نشانه هايي برخورد مي کند که او را به طرف يک آپارتمان هدايت کرده است. در آنجا ماتيو با نشانه هايي برخورد مي کند که او را به طرف يک آپارتمان متعلق به ليزا است . ماتيو از اين موضوع با دوستش لوک صحبت مي کند، لوک ميگويد با هنر پيشه اي به نام الکس قرار ملاقات دارد.
در حال که ماتيو به دنبال آپارتمان مي گردد، از ديدن الکس در آنجا متعجب مي شود، الکس ادعا مي کند که آنجا زندگي مي کند و ليزا نام دارد. ماتيو ازاين اتفاق کاملاً عصبي مي شود، چرا که متوجه مي شود نشانه هايي جعلي را دنبال کرده است. الکس براي او فاش مي کند که پيش از آن که رابطه ليزا و ماتيو آغاز شود، با ليزا دوست بوده است. الکس از ليزا نامه اي دريافت مي کند. ليزا در آن نامه نوشته که ماتيو را دوست دارد و توضيح داده که به ليزا دروغ گفته است که ماتيو را با زني ديگر ديده است.
در حالي که ماتيو در رستوران يادداشتي را جا گداشته، ليزا سعي ميکند با او تماس برقرار کند. ماتيو به ديدن نمايشي از الکس مي رود. او درحالي که به بازي روي صحنه الکس نگاه مي کند، متوجه مي شود که از قبل او را مي شناسد. ماتيو به آپارتمان بر مي گردد تا الکس را ببيند و آنجا متوجه مي شود که الکس پيش تر تغيير چهره داده بوده است. الکس نامه ليزا را به ماتيو مي دهد. حالا او پذيرفته که ماتيو و ليزا بايد در کنار هم باشند ماتيو به سرعت خود را به فرودگاه مي رساند تا آنجا ليزا را ببيند، اما در فرودگاه با ربکا مواجه مي شود که براي ديدن او آمده است. ماتيو براي ربکا اعتراف مي کند که هنوز ليزا را دوست دارد و در اين دو سال هرگز نتوانسته از فکر او خلاص شود. ماتيو خود را به ليزا مي رساند و آن دو دوباره با يکديگر آشتي مي کنند.

مامور سه جانبه
 

Triple Agent
 

فيلمنامه نويس و کارگردان: اريک رومر، مدير فيلم برداري: اديان باراتير، تدوين: مري استيون، طراح صحنه: آنتوان فونتين، بازيگران: کاترين ديد اسکالو (آرسينوئه ) ، سرژرنکو (فئودور ) امانوئل سالينجر (آندره ) ، گريگوري مانوکف (بوريس ) ، ديميتري رافالسکي (دوبرنيسکي ) ، محصول 2004 روسيه / يونان / اسپانيا / ايتاليا / فرانسه، مدت: 115 دقيقه.
 

پاريس، مي سال 1936 تا ژانويه 1937 حزب دست چپي پاپيولا ر فرانت قدرت را در دست دارد. فئودور وردودين که پيش از اين يکي از فرماندهان تزار بوده، متهم به جاسوسي براي ارتش روسيه است. او در فدراسيوني عضو است که رئيس آن ژنرال دوبرينسکي است. فئودور با همسر يوناني خود، آرسينوئه زندگي مي کند که يک نقاش است. فئودور بخشي از فعاليت هاي اسرار آميز خود را به همسرش مي گويد. آرسينوئه با همسايه هاي کمونيستشان، ژانين و آندره، دوست مي شود و از دختر جوان آنها پرتره اي ترسيم مي کند، در نوامبر، فئودور براي يک سفر تجاري به بروکسل مي رود.
مي سال 1937، آرسينوئه مريض مي شود. دکتر به او توصيه مي کند که به جايي بروند که هواي تميز داشته باشد. آن دو ويلايي را در يک منطقه ييلاقي از دوستانشان، بوريس و ماگوي، اجاره مي کنند. ماگوي به آرسينوئه مي گويد که فئودور به برلين رفته نه به بروکسل و ادامه مي دهد که شايعه است که فئودور جاسوسي متعلق به نازي ها و کمونيست هاست. فئودور به آرسينوئه اعتراف مي کند که ممکن است او يک مامور دو جانبه يا حتي سه جانبه باشد، اما همه چيز همچنان مبهم باقي مي ماند.
ژوئن سال 1937. سلامتي آرسينوئه کاملاً در خطر قرار مي گيرد. فئودور مي گويد به او سمتي در روسيه پيشنهاد شده است. فئودور از آرسينوئه مي خواهد به آنجا بروند تا او نيز آنجا تحت عمل قرار بگيرد. آرسينوئه خيالش راحت مي شود که فئودور يک نازي نيست، اما از روسيه نيز هراس دارد. در 22 سپتامبر سال 1937 آنها به يک مهماني مي روند که در آن افسران سابق ارتش سفيد حضور دارند. اين مهماني در پاريس است. فرداي آن شب، فئودور همراه با آرسينوئه به يک خياطي مي رود، اما براي يک ساعت غيبش مي زند. معلوم است که دوبرينسکي گروگان گرفته شده و فئودور در آن دست داشته است. فئودور دستگير مي شو ، اما او موفق به فرار مي شود. بعدها ديگر هيچ خبري از فئودور نمي شود. آرسينوئه را به زندان مي فرستند و او در سال 1940 از سرطان مي ميرد. در سال 1943 افسران گشتاپو آشکار مي کنندکه يک جاسوس روسي در آپارتمان طبقه پايين دو برينسکي کار مي کرده و آنها حدس مي زنند که به او به فئودور در فرارش کمک کرده است. حالا معلوم مي شود که او به طور قطع يک جاسوس روسي بوده است.

عشق پايدار

Enduring Love
 

فيلمنامه نويس: جوپن هاول (بر اساس رماني نوشته يان مکيوون ) ، کارگردان راجر ميچل، مدير فيلم برداري: هريس زامبار لوکاس، تدوين: نيکلاس گاستر، طراح صحنه: ژان ـ پل کلي، موسيقي: جرمي سامز، بازيگران: دانيل کريگ (جو ) ، رئيس ايفانز (جد ) ، سامانتامورتون (لکر ) ، بيل نيفي (رابين ) سوزان لينچ (راشل ) ، محصول 2004 انگلستان / آمريکا، مدت 100 دقيقه.
 

انگلستان، زمان حال. جو استاد دانشگاه است و با نامزدش لکر که يک مجسمه ساز است زندگي مي کند. آن دو در يک عصر به پيک نيک آمده اند و از روزشان لذت مي برند که ناگهان بالني را مي بينند که در حال سقوط است . بالن به زمين برخورد مي کند و جو و سه مرد ديگر به سرعت به طرف بالن مي روند تا آن را کنترل کنند و موفق نيز مي شوند اما لحظه اي بعد، باد شديدي مي وزد که دوباره بالن به هوا مي رود. همه آنها بالن را رها مي کنند به جز مردي به نام جان لوگان. جان به بالن آويزان مي شود و چند متر آن طرف تر جدا از جو مي خواهد که براي او دعا کنند. در بازگشت به لندن، جد خيلي زود به جو زنگ مي زند و از او مي خواهد بيرون از آپارتمانش با او قرار ملاقات بگذارند. جو به ديدار بيوه لوگان مي رود. زن براي او آشکار مي کند که لوگان در روز مرگش به يک پيک نيک رفته و در ماشين او يک روسري پيدا شده است که اين معلوم مي کند او با زني ديگر ارتباط داشته است. جو که با يادآوري مرگ لوگان و مزاحمت هاي جد آشفته شده، حال و روز خوبي ندارد. رابطه لکر وجو تيره مي شود.
جد همچنان جو را تعقيب کرده وحرف هايي به او مي زند که باعث آزار جو مي شود. نيمه شب جو از خواب برمي خيزد و جد را بيرون از آپارتمان مي بيند. جو هر چقدر به کلر اصرار مي کند که جد را ببيند، کلر از تخت بيرون نمي آيد. کلر از جو مي خواهد که او را ترک کند. جو به خانه جد مي رود و آنجا سعي مي کند با يک چوب بيسبال او را بزند، اما از اين کار منصرف مي شد. جو آن شب را به خانه دوستش مي رود و همان جا مي خوابد. فرداي آن شب، کلر به آنها زنگ مي زند و اکنون جو در خانه اوست. جو به سرعت خود را به کلر مي رساند. جو به کلر چاقو مي زند، اما جو با فريب جد، چاقو را از دست او در آورده و آن را در بدن جد فرو مي کند. مدتي بعد جو همراه با بيوه لوگان به ديدن يک زوج مسن مي روند. آنها به همسر لوگان مي گويند که در روز حادثه سوار ماشين لوگان شده اند و روسري زن در ماشين لوگان جا مانده است. آنها اعتراف مي کنند که از ترس، از آن صحنه فرار کرده اند. کلر با وجود دوباره به پيک نيک مي روند. در يک تيمارستان جد را مي بينيم که پشت ميزي نشسته و مي نويسد. او به طرف دوربين بر مي گردد و مي خندد.

پسر پير
 

Old Boy
 

فيلمنامه نويس: هوانگ جو ـ يون، ايم جون ـ هيونگ و پارک چان ووک ( داستان: گارون شوچيا و نوبوآکي مينه گيشي ) ، کارگردان: پارک چان ووک، مدير فيلم برداري: جونگ جونگ ـ هون، تدوين: کيم سانگ ـ بوم و کيم جائه ـ بوم، طراح صحنه: يوسئونگ ـ جونگ، موسيقي: شيم هيون ـ جونگ، بازيگران: چوي مين ـ سيک (دائه ـ سو ) يوجي ـ تائه (لي ) ، گانگ هيئه ـ جونگ (ميدو ) ، محصول 2003، کره جنوبي، مدت 120.
 

کره جنوبي، سال 1988.دائه ـ سو به خاطر مستي و سرپيچي از دستور پليس، دستگير مي شود. اما او با ضمانت يک دوست قديمي به نام جو ـ هو آن آزاد مي شود. قبل از اين که او بتواند به خانه برگردد از داخل يک باجه تلفن دزديده شده و به او دارو مي خورانند. او در يک سلول از خواب بيدار مي شود. او از اخبار تلويزيون مي فهمد که همسرش به قتل رسيده و اکنون به قتل همسرش متهم است. بعد از پانزده سال و شکست در خودکشي، دائه سعي ميکند در ديوارهاي سلولش، با چوب هاي غذا خوري حفره هايي بکند. يک متخصص هيپنوتيسم وارد سلول او شده و پيشنهادهاي را در ذهن او فرو مي کند. دائه ـ سو آزاد مي شود.
به دائه ـ سو که اکنون کاملاً آشفته و پريشان است، يک موبايل مي دهند.او با « هميشه سبز » تماس مي گيرد. هميشه سبز ادعا مي کند که پشت به زندان افتادن دائه ـ سو او قرار داشته است دائه ـ سو با سر آشپزي جوان به نام ميدو دوست مي شود. به او گفته مي شود که سرپرستي دخترش که از دوران طفوليت او را نديده است، به شخص ديگري سپرده شده است. هميشه سبز به او پنج روز فرصت مي دهد که اسرارش را حل کند، و گرنه هر زني را که دوست داشته باشد، مي کشد. اکنون جان ميدو در خطر است. او به يک رستوران چيني مي رود و متوجه مي شود که آنجا توسط يک عده جنايتکار به سرپرستي آقاي پارک اداره مي شود. دائه ـ سو و با افراد آنجا درگير مي شود و بعداً ميدو به او ملحق مي شود. به تدريج رابطه آنها نزديک تر مي شود.
دائه ـ سو هميشه سبز را شناسايي مي کند. او کارمند پولدار آقاي پارک است. او همچنين لي وو ـ جين و جو ـ هو آن را نيز که هم کلاسي هاي دوران دبيرستانش هستند، شناسايي مي کند. جو ـ هو آن به دائه ـ سو مي گويد که خواهر لي بعد از رفتن او از دبيرستان خودکشي کرده است. جو ـ هو آن که حرف هاي آن دو را استراق سمع کرده، لي را مي کشد. اکنون جو ـ هو آن احساس مي کند که در مرگ خواهرش مقصر بوده است. کم کم دائه ـ سو در مي يابد که ميدو دختر خودش است. حالا او مي داند که در زندان او را هيپنوتيسم کرده اند و پيشنهادهاي ذهني او اين طور بنا شده که او با محارم خود ارتباط برقرار کند. دائه ـ سو که بيشتر از هميشه درب وداغان شده، سعي مي کند القائات ذهن خود را بيرون بريزد تا دوباره در کنار دخترش باشد.
منبع:ماهنامه فيلمنامه نويسي/فيلم نگار/شماره32
منبع:ماهنامه فيلمنامه نويسي/فيلم نگار/شماره32